


خسرو شکیبایی

یکی از ملوک خراسان

یکی از ملوک بی انصاف پارسایی

یکی از ملوک عرب رنجور بود

یکی از ملوک عجم

یکی از حکما را شنیدم

یکی از حکما پسرا نهی میکرد

یکی از بزرگان گفت پارسایی

یاد دارم که در ایام طفولیت

وقتی به جهل جوانی بنگ بر مادر زدم

توانگر زاده ای دیدم

شخصی مهمان پادشاه بود

صیاد ضعیف

پیاده سرا پا برهنه

روزی به غرور جوانی

پیش یکی از مشایخ گله کردم

پارسا زاده ای نعمت فراوان داشت

پارسایی

پادشاهی را مهمی پیش آمد

پادشاهی که به کشتن اسیری اشارت دارد

هرگز از دور زمان ننالیده بودم

نوجوانی را دیدم

مهمان پیری شدم

مردکی را چشم دردی گرفت

مردکی را چشم دردی گرفت

مال داری را شنیدم

مال از آسایش عمر است

جوانمردی در جنگ تا

حاتم تاعی را گفتند

حکیمی پسران پند همی داد

گروهی از حکما

فقیری را شنیدم

دست و پا بریده ای

بازرگانی هزار دینار

طایفه بزرگان

حاکمی عادل

اعراب

عابدان و بازرگانان

سالی از بلخ بمیان

دو آدمی

دو بازرگان