


هنرمند

آنجا که عشق غزل نیست

سنگ برای سنگار

همچو بوتیمار خسته

در اینجا چهار زندان است کیفر

به چرک مینویسند خنده

من کلمه آخرین را

بر زمین های سربی صبح

در آوار خونین گرگ و میش

قناعت وار تکیده بود

بعد ها ابر ابیرامیز را

گفتند که نمیخواهیم بمیریم

بعدا که زمان شود تیره

بر سفره های سور

دیریست تا سوز غریبه مهاجم

بر مجکوب پست

در نیست راه نیست

اگر که بئده زیباست شب